X
تبلیغات
رایتل

زندگی اما ..!؟

نوشتم من از سکوت ..... تا که برآید از تو فریاد ..!!

قفس زندگی



زندگی . . .

با آزادی معنا پیدا می کند . . .

زندگی بدون آزادی . . .

قفس و پُشت میله ها زیستن است . . !؟

 

درون قفس رفتن یا بودن ، کاری اختیاری و آدمی مختار در تصمیم بر آن داشتن است .. اختیار در انجام کاری که خود خواسته است کاملا ارادی ست .. آدمی را به چنین زندگی نهایت اراده و تصمیم است که خود بیندیشد .. اراده کند .. و تصمیم بگیرد .. و عاقبت کار همان خواهد شد که خود خواسته بر آن وارد می شود و چنین احوالاتی را برای خود رقم می زند . . !؟


زندگی قفسی ، آداب و شرایط خاص خود را دارد که آدمی را بی اختیار وادار بر انجام کاری می کند .. حق تصمیم از انسان گرفته می شود و باید عملی را مرتکب شود که امری و دستوری است .. تضاد در اعتقاد و باور هم که وجود داشته باشد ؛ بنا بر اجبار ، لازم اجراست .. و در نهایت هم سلب اختیار در انجام ، هم به اجبار زیستن ، و هم محدود کردن خود در جایگاهی خاص پیآمد آن است که چنین رفتاری با اصل انسانیت مغایر و متضاد است . . !؟


پذیرفتن هر مسئولیت ، محدودیت و اجبار به همراه خواهد آورد که متناسب با آن مسئولیت رفتار و آدابی خاص پدیدار می گردد .. اگر به اختیار پذیرشی انجام بگیرد ، مسئله ای نیست و بنا بر اراده و اختیار بوده است .. اما پذیرفتن مسئولیت به اجبار و ناخواسته ، سلب اختیار و اراده می کند که با اصل رفتار و کردار آدمی مغایرت دارد و تضاد در فکر و باور را ایجاد می کند و راه درست زندگی کردن را مختل و مشکل ساز می سازد .. هر پذیرشی باید بنا بر اراده و اختیار صورت گیرد تا اصل مختار بودن آدمی را به اثبات برسد که بغیر از چنین رفتاری ، فساد و تباهی و فنای آدمی را به بار خواهد آورد . . !؟


درون قفس زیستن ، فراهم و محیای ملزومات زندگی است و محیطی امن و اطمینان بخش برای زندانی ایجاد می کند .. دربند از شرایط خاصی برخوردار می شود و از بسیاری خطرهای دنیای پیرامون مصون و محفوظ می گردد .. همیشه کسی حامی است و شرایط خاص زیستن را ایجاد و مهیا می سازد .. گر چه محیطی امن و پُر از آسایش بر جا می گذارد ، اما خارج از نقص نیست .. در صورت هر گونه کوتاهی از جانب حامی ، معضلات و مشکلات عدیده ای ایجاد می شود و گاهی نیز منجر به مرگ و نیستی می شود . . !؟


انسانهای قفسی ، خود خواسته وارد دنیای بسته و محدود می شوند که بسیاری از اختیارات خود را از دست می دهند .. به اجبار و مصلحت گام بر می دارند و مسئولیت دائمی و همیشگی دارند .. هیچ اراده ای در تصمیم و انجام ندارند و به موجودات بی اراده تبدیل می شوند .. آنان موجوداتی مطیع و رام خواهند بود و با محیط پیرامون کاملا وفق پیدا می کنند .. اعتماد بنفس ، ایمان و قدرت جسارت و جنگندگی را از دست می دهند و یا برای آنان بسیار کمرنگ می شود .. به موجوداتی ظریف و ضعیف ، و بسیار تردد و شکننده تبدیل می شوند .. حصار پیرامون ، آنان را از هجوم خطرات مصون می دارد و قدرت مواجهه و برخورد با مشکلات را از دست می دهند و چنین شرایطی آنان را وابسته و نیازمند می کند .. حصاری که دنیای اطراف را نمایان می کند .. واقعیتها و حقیقتها را بازگو دارد .. شرایط درون و برون را گوشزد می شود .. تفاوتها را در ظاهر و باطن آشکار می سازد .. قدرت تصمیم و اراده را از آدمی می گیرد و او را وادار به زیستی به اجبار می کند . . !؟


امروزه قفسهای زندگی بیشتر و بیشتر شده اند و روز به روز به میزان افزایش آنان افزوده می شود .. نوع زندگیهای امروزی .. شغل و امرا معاش آدمی .. رفتار و گفتار و شنیدار .. برخورد و ارتباطات فردی و اجتماعی .. خوراک و پوشاک .. مسکن و محل زندگی .. و بسیاری از انواع زیستن ، اسیر و دربند قفسها گشته اند و دردآورتر و بهرنجتر از آن ، نه تنها دولتها و حکومتها قفس ساز شده اند .. بلکه خود آدمیان نیز چنین گشته اند و خود خواسته قفس و زندان  می سازند .. قفسی که جز پوسیدگی ، خراشیدگی و مرگ تدریجی ، ره آورد دیگری ندارد . . !؟

 

پ . ن 1 :

 

تا زنده ای

مهم نیست ...

چه کسی هستی

چکار کردی

چه جایگاهی داری ..!؟

نه بهت اهمیت میدن

و نه برای کسی مهمی

تازه ...

بهت هم حرف میزنن

اما ..!!

وقتی مُردی

آدم خوبی میشی

عزیز میشی

تازه ...

از خوبیهات هم تعریف میکنن

طوری که اگه خودت هم زنده بشی

کلی تعجب میکنی ..!!

ما ملتی ...

احساسی ؛

زنده کُش ؛

و مُرده پرست هستیم ..!؟

 

پ . ن 2 :

 

مهم نیست چه جایگاهی داری . . .

مهم نیست در چه وضعیت و موقعیت اجتماعی هستی . . .

دارا هستی یا فقیر . . .

باسوادی یا بیسواد . . .

پُست و مقام داری و یا کاری معمولی . . .

زن و بچه داری و یا نه . . .

چند سال زندگی کردی و یا در چه سن و سالی هستی . . .

مهم . . .

درست زیستن .. درست بدست آوردن .. درست بودن .. و درست ماندن و درست رفتن است . . !؟

 

پ ن 3 :

 

برای انسانهای قفسی ؛ 

هرگز غم و غصه ای نخوریم . . . 

زیرا آنان خود خواسته به چنین وادی پای نهاده اند . . . 

و خود کرده را تدبیر نیست . . !؟

        

 


 

bahram-taherpour


    دی ماه 1395

   

تاریخ ارسال: جمعه 4 فروردین 1396 ساعت 12:31 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 107 نظر

بهاران زندگی



 

روزگار . . .

به سردی و سپیدی این روزها . . .

پیغامی از انتها می دهد . . .

و پایان را . . .

به فصلی از فصلها اعلام می دارد . . .

تا که آغازی دوباره . . .

در فصل دیگری از زندگی . . .

بر دنیای و آدمها نوید دهد . . .

بهاران . . .

فصل طراوت و شکفتن . . .

با بی وصفی از شادی . . .

در وزش نسیمی خنک . . .

قدم بر عرصه روزگار خواهد نهاد . . .

و باری دیگر . . .

شکفتن و آغاز را . . .

به طبیعت و مردمان نشان می دهد . . .

آری . . .

بهاران . . .

فصل جوشش و خروشان زندگی ست . . .



 


مهربانان و مهربانوان دیار کهن و باستانی پارسیان .. سرافرازان ایران زمین .. یگانه مهرورزان دنیای و زندگی .. بار دیگر بهاران زندگی پای بر عرصه وجود می نهد و فصل امید و امیدوراری را به جهانیان اعلام می دارد .. با بیشمار درودهای اهورائی بر شما این شکفتن بی نظیر بر همهء شما مبارک و میمون باد .. خجسته پیوند سرما و گرمای روزگاران در فصل شکفتنها مبارکتان باد و امید که امسال ، سالی نو و بدور از سالهای غم و تاریک گذشته .. سالی نکو و پُر از شادی و موفقیت برای تک تک شما مهرورزان دنیای و زندگی باشد .. دنیای ؛ به پارس و پارسیان می نازد که یگانه مردمان مهر و محبت روزگارانند . . .


این جشن بزرگ روزگاران .. تحول شادی و آغاز عشق و سرمستی مبارکتان باد . . .


شاد و همیشه در پناه ایزد یکتای . . . 

یزدان پاک سرشت بی همتای . . .

با طراوت و شاداب باشید و بمانید . . .


انشاا... .



 

 

پُشت پنجره . . .

برای آخرین بار نگاهی می کند . . .

ضربه هایی به شیشه می زند . . .

و صدای سرد خاموش . . .

آرام آرام از گوشها می رود . . .

سپیدی . . .

بار دیگر نگاهی می افکند . . .

و انگار خود نیز می داند تلاشی بیهوده است . . .

باید برود . . .

باید به این سفر ادامه دهد تا که باز برگردد . . .

او می داند ماندنی نیست . . .

و هر آمدنی را . . .

رفتنی نیز دارد . . .

خاطراتی از ماه هایش را مرور می کند . . .

بارانهای سیل آسایش . . .

سپیدی برف هایش . . .

سرمای سوزناکش . . .

و انجماد و یخ بندان هایش . . .

او می داند وقت رفتن است . . .

دیگر به او نیازی نیست . . .

دیگر جایی بر ماندن نیست . . .

موقع تعویض آمده . . .

و روزگار را به مهمانی دیگر تحویل می دهد . . .

مهمانی که طراوت و شادابیش زبانزد است . . .

عطرآگین نسیم ها با خود دارد . . .

و شکوفایی بر دل و جانها نوید می دهد . . .

میهمانی که با زبان بی زبانی فریاد می زند . . .

عزیزان . . .

می شود هر ساله دوباره نو شد . . .

می شود دوباره از نو آغاز شد . . .

می شود بعد سختی ها ، آسان شد . . .

می شود دوباره شاداب و جوان شد . . .


می شود دوباره روح و جانی تازه گرفت . . .

می شود تا فرصتی هست از دنیای کام گرفت . . .

می شود .. که می شود .. و می شود . . !!!




bahram-taherpour


       اسفند 95

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 10:19 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 154 نظر

عشق زندگی


عشق . . .


سر فصل زندگی ست . . .



 

و پنجره ای . . .

که باید بر عشق گشود . . .

 


عشق . . .

آرام و بی صدا . . .

در خواهد زد . . .

بر قلبی خاموش . . .

که سالهاست مانده در تنهایی . . .

آرام و آهسته . . .

قدمی خواهد برداشت . . .

و پُشت پنجره بسته . . .

منتظر بر گشودن خواهد ماند . . .

آهسته می خواند . . .

آرام می کشاند . . .

دل را می جوشاند . . .

و احساس را می خروشاند . . .

بغضی که باید می شکست . . .

بیکباره می ترکاند . . .

و با شوق . . .

قطره اشکی بر گونه می چکاند . . .

لبخندی نرم . . .

به احساس نم نم باران . . .

به جاری زلال رود . . .

بر لبها می نشاند . . .

گرمای آغوشی . . .

به طراوت گُلهای بهاری . . .

با رایحه ای خوش . . .

به مشام می رساند . . .

و آرام آرام . . .

چشمها را می بندد . . .

پروازی رویایی . . .

به آبی دریاها . . .

به وسعت دشتها . . .

به صلابت کوه ها . . .

تا اوج آسمانها . . .

می برد و می کشاند . . .

تا که عطرآگین گیسویی . . .

از فرسنگها فاصله . . .

با نوازش عاشقی . . .

قصهء نو شود از زندگی . . .


عشق . . .

بال پروازی ست . . .

که عاشقانه . . .

عاشق ها را بهم می رساند . . .

و دنیایی از تاریکی . . .

به نور شمع گونه ای . . .

به منور ترین رنگها نقاشی می کند . . .

تا که سپیدی با هم بودن . . .

در تولدی دیگر . . .

بر جسم و جانها بنشاند . . .


عشق . . .

آغاز دوبارهء زندگی ست . . .

 


bahram-taherpour


         اسفند 95

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 ساعت 12:46 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 137 نظر

بی امید زندگی




و این کاشانه را سامان نیست . . .

خود کرده را چنین تدبیر نیست . . .

درد همان دردی ست قدیمی . . .

مرحمی از برای این زخم نیست . . .

 

جهل مردمان را درمان نیست . . .

قصهء راویان را پایان نیست . . .

آنکه که را خود زده بر خواب . . .

بر چنین روزگاری بیدار نیست . . .

 

ابلیس پلید بیکار نیست . . .

زشت منظران اندک نیست . . .

روزگار جولانگه مگس صفتان . . .

بال پروازی برای سیمرغ نیست . . .

 

بازی دنیا بی پایان نیست . . .

قدرت و ثروت بی فساد نیست . . .

حرص و آزمندی مادی پرستان . . .

زخمهای نهاده شده بر قلبها کم نیست . . .

 

پرواز عشق همچون رویایی ست . . .

عبوری که در دل تاریکی ست . . .

افق این جادهء بی کران . . .

پایانی از بی انتهای سفری ست . . .

 

داستان من و قصه های طولانی ست . . .

بر باد رفته بر این عمر تباهی ست . . .

بی بازگشت از رفتگان رفته . . .

این فریاد سالهاست که با تنهایی ست . . .


 



bahram-taherpour


       دی 95

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 ساعت 21:05 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 78 نظر

غروب تلخ




آهسته قدم برداشت . . .

آرام سخن گفت . . .

لرزان بر لبها جاری کرد . . .

او رفت . . .

او با تمام غصه هایش رفت . . .

شاید هم او . . .

راحت شد و رفت . . .

انتظار چنین کلامی نداشتم . . .

هرگز چنین زمانی را پیش بینی نمی کردم . . .

همیشه فکر می کردم زودتر از او خواهم رفت . . .

برای لحظه ای . . .

تمام خاطرات غم انگیز گذشته بر من گذشت . . .

صدایش را دوباره شنیدم . . .

نگاهش را دوباره دیدم . . .

تبسم لبخندی سرد . . .

نقش بستهء چهرهء ماهش کشیدم . . .

کمی تأمل کردم . . .

وانمود کردم . . .

خبرت تکان دهنده نبود . . .

آرام گفتم . . .

همهء ما خواهیم رفت . . .

اگر روزگار مجالی دهد . . .

اگر عمر نوشته ای بر امروز و فردایی باشد . . .

چند صباح دیگری مهمان خواهیم بود . . .

و گرنه . . .

برای همیشه خاموش خواهیم گشت . . .


 

انگار همین دیروز بود . . .

که بودی . . .

که می شد تمام حرفهایت را شنید . . .

حرفهایت را هنوز بر یاد دارم . . .

برایم همچون خواهری دلسوز بودی . . .

همیشه برایت احترام خاصی قائل بودم و هستم . . .

هرگز باور نمی کردم اینچنین خاموش گردی . . .

بزرگ بودی و این دنیای برایت کوچک بود . . .

تورا نشناختند و آسان فراموشت کردند . . .

سالها تنهایی را بر دوش کشیدی . . .

فریاد رسایت را در بغض خفه کردی . . .

آرزوها و رویاها را یکی یکی پر دادی . . .

و چه صبورانه بر غمها تاختی . . .

تا که آرام آرام برای همیشه ساکت گشتی . . .

این روزها دیگر تو نیستی . . .

چه غم انگیز است برایم . . .

رفتنت . . .

بدترین خبری بود . . .

که در تمام عمرم شنیدم . . .

 


bahram-taherpour

       

      اسفند 95

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 23:49 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 32 نظر

آبی زندگی




غرور را باید شکست . . .

یخ را باید گسست . . .

به قلبها باید پیوست . . .

عشق را باید نشست . . .


دنیای تنهایی . . .

خود خواستهء زندگی ست . . .

جایی که آدمی . . .

دور می ماند از آنچه تازگی ست . . .


سایه های غم . . .

باید برداشت از چهره ها . . .

سیماهای ماتم . . .

باید نشاند از خنده ها . . .

و در این میانهء دلتنگی . . .

کسی هست که می نشاند زندگی . . .


آرام و آهسته قدمی بردار . . .

عشقش را بسوی خود آر . . .

لبخندی بنشانی بر لبها . . .

کامها می گیری از بوسه ها . . .

زندگی بهمین سادگی ست . . .

یاری که برایت فدائی ست . . .


پیچ گیسوان را باز کن . . .

زلفها را در باد رها کن . . .

سیمای به دلدار بگشا . . .

آغوش را به یار بگشا . . .


عشق برایت آمدنی ست . . .

این یار شیدای زندگی ست . . .

برگیر از خود دنیای تنهایی . . .

بنشین در کنار یار همراهی . . .

آغاز کن سفرهای زندگی . . .

بر جاده های عشق و زیبایی . . . 

تا که آسمانت شود ابری . . .

ببارد بر تو از بیکران آبی . . .

گرم شود لحظه لحظات راهی . . .

آرام گیری مست در چشمان یاری . . .




bahram-taherpour


        95/10/2

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 2 دی 1395 ساعت 22:17 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 213 نظر

یلدای زندگی




خرامان خرامان می رود . . .


عروس هزار رنگ فصلان . . .


پاییزان طلائی رنگان . . .


عاشقانه های بی بدیل دوران . . .


نم نم باران . . .


خش خش برگان . . .


سرد نسیم وزان . . .


آهسته قدم زنان . . .


و بار دگر دفتری از مهر و مهرورزان بسته شد بر سالی از زمان .. و در یلدایی به سپیدی درخشان ، پایانی می دهد بر عاشقانه های زمان .. پاییزان ، دگرگونی دنیای و مکانی با هزاران رنگ و هزاران پند روزگاران ، بار دگر می رود در دل عبور بی وقفه زمان ، و خاطر و خاطراتی می نشاند بر دل و جان .. که ای همراهان دوران ، درک کنید تا که هست فرصت دیدار ، نمودار ، راه و رسم زیبای دل نشان ، که بگذرد عمر و نباشد شاید دگر اثری از آنچه امروز هست بر دیدگان .. و قطعا خواهد آمد روزگاران حسرت بر جان . . !؟ 





شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند

جفا نه پیشه درویشیست و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلند است همتی حافظ

که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند


" حافظ "



bahram-taherpour


      پاییز 95

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 19:39 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 66 نظر

زندگی هدف




مکانی ، موقعیتی ، جاهایی .. می توانند مقصد باشند . . .

اما . . !!

هرگز نمی توانند هدف باشند . . !؟

 

اهداف ، گمراه کنندهء آدمی هستند ، زیرا که مسیرهای بیشمار را تداعی می کنند . . .

اما . . !!

هدف ، تنها یک راه و رسم را نمایان می سازد و تنها یک مسیر را برای عبور نشان می دهد . . !؟

 

مقاصد می توانند هر چند باشند و آدمی را به جاهای بسیار بکشانند .. موقعیتها و جایگاه های مختلف ایجاد نمایند .. اما هدف در همهء آنها ، باید یکسان باشد و مسیر راه را ، معلوم و مشخص سازد . . !؟

 

یک هدف با مقصد یا مقاصد بیشمار ، درست پیمودن است . . .

و زندگی تنها با یک هدف معنا پیدا می کند نه با اهداف بیشمار . . !؟

 

انسان در هر موقعیت و یا در هر وضعیتی می تواند باشد .. اما هدف او باید واحد و ثابت باشد . . !؟

 

وقتی که هدف ثابت وجود داشته باشد .. مسلما به آدمی در هر مکان و زمانی که هست ، یاری و مدد می رساند و همهء وضعیتها و موقعیتها او را سر و سامان می بخشد . . .

 

هدف وقتی والا و بر اساس اصل و اصول واقعی دنیای و زندگی انتخاب شود و در اراده ایجاد گردد و به عمل وارد شود .. تمام دوران و زمان هستی دنیای و زندگی آدمی را مناسب و متناسب با اصول درست می گرداند و در نهایت او را به جایی می رساند که هدف خلقت و شالودهء هستی و حیات است . . .

 

هدف در دنیای و زندگی وقتی قرب الهی و رسیدن و نزدیکی به خداوند باشد که تنها هدف درست زیستن بشر نیز همین است .. نهایتا او را به سعادات و کمالات دنیای و آخرت می رساند و چنین آدمی هم دنیای را دارد و هم آخرت را . . .

 

هدف والا ، تمام لحظه لحظات عمر زندگی انسان را سر و سامانی خوب و مناسب می بخشد و هرگز آدمی را دچار غفلت و به بیراهه ها و خُسران نمی کشاند .. نهایت اوج مهربانی و مهرورزی را به ارمغان می آورد و چهره و سیرتی نیک و نکو را از آدمی بر خلایق می نمایاند . . .

 

در هدف والا ، چیزی بنام تثبیت و حفظ کردن وجود ندارد و آدمی را به دنبال بدست آوردن و نگهداری دنیای دون و موقعیتهای بیشمارش نمی برد . . !؟

 

زندگی در لحظه ، سخت ترین کار ممکنه است .. اما اگر آدمی بخواهد که مراحل کمال و سعادت را پیش برود و به مقامات عالیه برسد ، باید لحظه لحظهء عمر و زندگی را درک و فهم کند .. بداند .. آگاهی انجام داشته باشد .. و هرگز غافل از این پیمودن بی وقفهء و بی بازگشت عمر نشود . . !؟   


 

عمر رفته را نتوان باز آورد . . .

گناه کرده را نتوان به قبل آورد . . .


اعمال و رفتارها را باید سنجید . . .

دل سنگ را نتوان به رحم آورد . . .


روز و شبها را باید اندیشید . . .

نماز رفته را نتوان بی قضا آورد . . .


تلاش و کوششها را باید رسید . . .

آب رفته را نتوان به جوی آورد . . .


جور و سختیها را باید کشید . . .

عهد شکسته را نتوان به جای آورد . . .


بهترین و نکوئیها را باید گُزید . . .

سخن گفته را نتوان پس آورد . . .


یار و عاشقیها را باید دریابید . . .

دل شکسته را نتوان بدست آورد . . .


بهاران و دورانها را باید درخشید . . .

خزان زندگی را نتوان طراوت آورد . . .


شعر و ترانه ها را باید نوازید . . .

عاشقانهء رفته را نتوان به زندگی آورد . . .


شادی و خوشبختیها را باید نوید . . .

اجل آمده را نتوان از سر آورد . . .


 پ . ن :


عشق . . .

یکبار اتفاق می اُفتد . . .

تنها یکبار برای همیشه . . .

و بعد آن . . .

تکرار عشق . . .

برای لذتی است . . .

که در رابطهء اول اتفاق افتاده است . . .

و هرگز تکرار نخواهد شد . . .

نه عشق اول . . .

و نه لذت عشق اول . . .

 

تعویض عشق . . .

تباهی و به فساد کشاندن کل زندگی ست . . !؟


 

 

 bahram-taherpour


        پاییز 95

تاریخ ارسال: جمعه 26 آذر 1395 ساعت 20:47 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 67 نظر

بالایی و والایی



در این پهنای وادی دشت وسیع . . .

هر کدام سرمست سویی می روند . . .

 

غلامان و اربابان خاکی والا کثیر . . .

در پناهی به جان پناه مأمنی می روند . . .

 

دارد بسیاری راه ها و کج جاده ها . . .

از کنار جوی آبی و میان گدازه ها می روند . . .

 

هر کدام گذشته اند از مادی اول . . .

میان مادی و والای دیگری می روند . . .

 

این بادیه نه جای راحت و آسان طلبان . . .

هر کدام را ندانند ، در هوایی بسویی می روند . . .

 

بر پله بالا روی ، کاری هست آسان . . .

در بالایی نردبان ، هر دیدگان جایی می روند . . .

 

بالا رفته را پایین آمدنی نتوان بود . . .

کسانی که بی مهابا ، وادی بالایی می روند . . .

 

یک انسان و هزاران شیاطین بینند . . .

ممتد روان و با افزون کردارها می روند . . .

 

ساده است رسیدن بر وادی والایی . . .

سخت است که چنین ، با آمدنی می روند . . .

 

مولانا را کم ننمود از مسیر راست . . .

شمس و شمسان را به کجاها می روند . . .

 

هشت بطن صعودش تا رسیدن به والایی . . .

ننمودش عاقبت آن راه ، که ره روانان می روند . . .

 

شیخ سخن گشت خاموش ، نکرد بانگی . . .

چهارده مرحله ای که حافظ از آن می روند . . .

 

عطار و خیام و وارستگانی چو حلاج . . .

انا الحقی که صراط مسیری در آن می روند . . .

 

هیچ کرد و هیچ گفت و هیچ برفت . . .

دنیایی که بی نشان ، از ماندگاران می روند . . .

 

ما رهروانان این بادیه و راه به سفر رفتگان . . .

دلهایی که سوخته اما ، با دل سوختگانان می روند . . .

 

 

 



پ . ن :


مداومت بر تحصیل بستهء مردمان . . .

لوح پنهان گنجینهء کون و مکان . . .

بی تجهیز اسباب راه و ممتد زمان . . .

راه را بر کج راهان مسیر عبور کنندگان . . .

می نمایاند باز از جهل و جهالتهای بیشماران . . .

که لازمهء هر اندوخته ای از چنین دوران . . .

لحظه لحظهء داشتن طهارتی ناب از پاکان . . .

تا که شاه کلید چیرهء بر تاریک ظلمان . . .

گشاینده کند از مفتاحی بر یکایک پنهان . . .

که هر دم و هر آن را افزون کند از ایمان . . .

بُریدن شود از دنیای و خاموش گردد سخنان . . .

عارفان و عابدان و زاهدان طریقت روزگاران . . .

هر کدام مسیری یافتند از گذری در این میان . . .

پیر طریقت را گرفت سکوت خاموش لبان . . .

دل سپرده تنها به یگانه ایزد یکتای منان . . .

در پس این پرده ، حجاب کشیده بر دیدگان . . .

نزدیک است او ، از رگ گردن به جان . . .

غافل وابسته به دنیای دون هر زمان . . .

نرسد عاقبت به دل کندن از این جهان . . .

 


bahram-taherpour

      

تاریخ ارسال: شنبه 20 آذر 1395 ساعت 21:41 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 42 نظر

راز زندگی



عشق را . . .

هنگامهء وصال آشکار باید نمود . . .

آن هنگام که وصلی جاودان بر قلب و جان گره خورده باشد . . .

و پیوندی از جسم و جانان برای همراهان دنیای عشق و عاشقی ، رقم زده باشد . . .

دنیای تنهایی به یکباره ، روزی فرو خواهد ریخت همچون آوار بناهای قدیمی و از آن چیزی جز فرسودگی نخواهد ماند . . .

دنیای تازگی ، با عشق ، با طراوت ، به سرسبزی تمام چمن زاران دشت زندگی .. جایگزان فرو ریخته تاریکی و غم خواهد شد . . .

خورشید ، بار دگر ، جور دیگری خواهد تابید و روز با نواهای دلنشین زندگی ، بر جسم و جان خواهد تاخت . . .

آبی آسمان ، سقف نگاه عشق خواهد شد و رایحهء دلنواز عطر آشنایی ، به مشام خواهد رسید . . . 

قایق زیبای عشق ، روان بر دریای عاشقانه ، با صدای ظریف پارو زدن در دل شب و روزهای همراهی ، سفر جاودانهء خود را آغاز می کند و بر تمامی تلاطم اموج کوچک و بزرگ دنیای می تازد ، گاهی بر اسکله های آرامش پهلو می گیرد ، و گاهی مداوم بر دل اقیانوس بیکران می زند و قصه های عشق را می نگارد . . .


آری . . .

عشق راز جاودانگی ست . . .

سفر عاشقانه های آدمی ست . . .

همراهی کبوتران سپید زندگی ست . . .

یکتایی و یگانگی مهر و مهرورزی ست . . .

تنها یار را دوست داشتن و از غیر دل بریدنی ست . . .

دنیای زندگی شیدایی ست . . .

سفرهای جاودانهء ماندگی ست . . .

یاری یار و همراهی یاران عشق و تازگی ست . . .

 

عشق . . .

پروازی جاودانه و ماندگاری نکوی آدمی ست . . .

 

مرا با تو . . .

تو را با من . . .

ما را با هم خوشبختی ست . . .


مرا بی تو . . .

تو را بی من . . .

ما را بی هم تباهی ست . . .


عشق یعنی . . .

یک مرد . . .

یک زن . . .

تا ابد و برای همیشه . . . 

با هم . . .

و تا عمر هست . . . 

در کنار هم . . .



bahram-taherpour

      

      آذر 95

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 16 آذر 1395 ساعت 11:57 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 46 نظر
( تعداد کل: 110 )
   1      2     3     4     5      ...      11   >>
صفحات