X
تبلیغات
رایتل

زندگی اما ..!؟

زندگی ..... بی وقفهء مبارزه است ..!؟

آبی زندگی




غرور را باید شکست . . .

یخ را باید گسست . . .

به قلبها باید پیوست . . .

عشق را باید نشست . . .


دنیای تنهایی . . .

خود خواستهء زندگی ست . . .

جایی که آدمی . . .

دور می ماند از آنچه تازگی ست . . .


سایه های غم . . .

باید برداشت از چهره ها . . .

سیماهای ماتم . . .

باید نشاند از خنده ها . . .

و در این میانهء دلتنگی . . .

کسی هست که می نشاند زندگی . . .


آرام و آهسته قدمی بردار . . .

عشقش را بسوی خود آر . . .

لبخندی بنشانی بر لبها . . .

کامها می گیری از بوسه ها . . .

زندگی بهمین سادگی ست . . .

یاری که برایت فدائی ست . . .


پیچ گیسوان را باز کن . . .

زلفها را در باد رها کن . . .

سیمای به دلدار بگشا . . .

آغوش را به یار بگشا . . .


عشق برایت آمدنی ست . . .

این یار شیدای زندگی ست . . .

برگیر از خود دنیای تنهایی . . .

بنشین در کنار یار همراهی . . .

آغاز کن سفرهای زندگی . . .

بر جاده های عشق و زیبایی . . . 

تا که آسمانت شود ابری . . .

ببارد بر تو از بیکران آبی . . .

گرم شود لحظه لحظات راهی . . .

آرام گیری مست در چشمان یاری . . .




bahram-taherpour


        95/10/2

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 2 دی 1395 ساعت 22:17 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 110 نظر

یلدای زندگی




خرامان خرامان می رود . . .


عروس هزار رنگ فصلان . . .


پاییزان طلائی رنگان . . .


عاشقانه های بی بدیل دوران . . .


نم نم باران . . .


خش خش برگان . . .


سرد نسیم وزان . . .


آهسته قدم زنان . . .


و بار دگر دفتری از مهر و مهرورزان بسته شد بر سالی از زمان .. و در یلدایی به سپیدی درخشان ، پایانی می دهد بر عاشقانه های زمان .. پاییزان ، دگرگونی دنیای و مکانی با هزاران رنگ و هزاران پند روزگاران ، بار دگر می رود در دل عبور بی وقفه زمان ، و خاطر و خاطراتی می نشاند بر دل و جان .. که ای همراهان دوران ، درک کنید تا که هست فرصت دیدار ، نمودار ، راه و رسم زیبای دل نشان ، که بگذرد عمر و نباشد شاید دگر اثری از آنچه امروز هست بر دیدگان .. و قطعا خواهد آمد روزگاران حسرت بر جان . . !؟ 





شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند

جفا نه پیشه درویشیست و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلند است همتی حافظ

که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند


" حافظ "



bahram-taherpour


      پاییز 95

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 19:39 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 63 نظر

زندگی هدف




مکانی ، موقعیتی ، جاهایی .. می توانند مقصد باشند . . .

اما . . !!

هرگز نمی توانند هدف باشند . . !؟

 

اهداف ، گمراه کنندهء آدمی هستند ، زیرا که مسیرهای بیشمار را تداعی می کنند . . .

اما . . !!

هدف ، تنها یک راه و رسم را نمایان می سازد و تنها یک مسیر را برای عبور نشان می دهد . . !؟

 

مقاصد می توانند هر چند باشند و آدمی را به جاهای بسیار بکشانند .. موقعیتها و جایگاه های مختلف ایجاد نمایند .. اما هدف در همهء آنها ، باید یکسان باشد و مسیر راه را ، معلوم و مشخص سازد . . !؟

 

یک هدف با مقصد یا مقاصد بیشمار ، درست پیمودن است . . .

و زندگی تنها با یک هدف معنا پیدا می کند نه با اهداف بیشمار . . !؟

 

انسان در هر موقعیت و یا در هر وضعیتی می تواند باشد .. اما هدف او باید واحد و ثابت باشد . . !؟

 

وقتی که هدف ثابت وجود داشته باشد .. مسلما به آدمی در هر مکان و زمانی که هست ، یاری و مدد می رساند و همهء وضعیتها و موقعیتها او را سر و سامان می بخشد . . .

 

هدف وقتی والا و بر اساس اصل و اصول واقعی دنیای و زندگی انتخاب شود و در اراده ایجاد گردد و به عمل وارد شود .. تمام دوران و زمان هستی دنیای و زندگی آدمی را مناسب و متناسب با اصول درست می گرداند و در نهایت او را به جایی می رساند که هدف خلقت و شالودهء هستی و حیات است . . .

 

هدف در دنیای و زندگی وقتی قرب الهی و رسیدن و نزدیکی به خداوند باشد که تنها هدف درست زیستن بشر نیز همین است .. نهایتا او را به سعادات و کمالات دنیای و آخرت می رساند و چنین آدمی هم دنیای را دارد و هم آخرت را . . .

 

هدف والا ، تمام لحظه لحظات عمر زندگی انسان را سر و سامانی خوب و مناسب می بخشد و هرگز آدمی را دچار غفلت و به بیراهه ها و خُسران نمی کشاند .. نهایت اوج مهربانی و مهرورزی را به ارمغان می آورد و چهره و سیرتی نیک و نکو را از آدمی بر خلایق می نمایاند . . .

 

در هدف والا ، چیزی بنام تثبیت و حفظ کردن وجود ندارد و آدمی را به دنبال بدست آوردن و نگهداری دنیای دون و موقعیتهای بیشمارش نمی برد . . !؟

 

زندگی در لحظه ، سخت ترین کار ممکنه است .. اما اگر آدمی بخواهد که مراحل کمال و سعادت را پیش برود و به مقامات عالیه برسد ، باید لحظه لحظهء عمر و زندگی را درک و فهم کند .. بداند .. آگاهی انجام داشته باشد .. و هرگز غافل از این پیمودن بی وقفهء و بی بازگشت عمر نشود . . !؟   


 

عمر رفته را نتوان باز آورد . . .

گناه کرده را نتوان به قبل آورد . . .


اعمال و رفتارها را باید سنجید . . .

دل سنگ را نتوان به رحم آورد . . .


روز و شبها را باید اندیشید . . .

نماز رفته را نتوان بی قضا آورد . . .


تلاش و کوششها را باید رسید . . .

آب رفته را نتوان به جوی آورد . . .


جور و سختیها را باید کشید . . .

عهد شکسته را نتوان به جای آورد . . .


بهترین و نکوئیها را باید گُزید . . .

سخن گفته را نتوان پس آورد . . .


یار و عاشقیها را باید دریابید . . .

دل شکسته را نتوان بدست آورد . . .


بهاران و دورانها را باید درخشید . . .

خزان زندگی را نتوان طراوت آورد . . .


شعر و ترانه ها را باید نوازید . . .

عاشقانهء رفته را نتوان به زندگی آورد . . .


شادی و خوشبختیها را باید نوید . . .

اجل آمده را نتوان از سر آورد . . .


 پ . ن :


عشق . . .

یکبار اتفاق می اُفتد . . .

تنها یکبار برای همیشه . . .

و بعد آن . . .

تکرار عشق . . .

برای لذتی است . . .

که در رابطهء اول اتفاق افتاده است . . .

و هرگز تکرار نخواهد شد . . .

نه عشق اول . . .

و نه لذت عشق اول . . .

 

تعویض عشق . . .

تباهی و به فساد کشاندن کل زندگی ست . . !؟


 

 

 bahram-taherpour


        پاییز 95

تاریخ ارسال: جمعه 26 آذر 1395 ساعت 20:47 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 67 نظر

بالایی و والایی



در این پهنای وادی دشت وسیع . . .

هر کدام سرمست سویی می روند . . .

 

غلامان و اربابان خاکی والا کثیر . . .

در پناهی به جان پناه مأمنی می روند . . .

 

دارد بسیاری راه ها و کج جاده ها . . .

از کنار جوی آبی و میان گدازه ها می روند . . .

 

هر کدام گذشته اند از مادی اول . . .

میان مادی و والای دیگری می روند . . .

 

این بادیه نه جای راحت و آسان طلبان . . .

هر کدام را ندانند ، در هوایی بسویی می روند . . .

 

بر پله بالا روی ، کاری هست آسان . . .

در بالایی نردبان ، هر دیدگان جایی می روند . . .

 

بالا رفته را پایین آمدنی نتوان بود . . .

کسانی که بی مهابا ، وادی بالایی می روند . . .

 

یک انسان و هزاران شیاطین بینند . . .

ممتد روان و با افزون کردارها می روند . . .

 

ساده است رسیدن بر وادی والایی . . .

سخت است که چنین ، با آمدنی می روند . . .

 

مولانا را کم ننمود از مسیر راست . . .

شمس و شمسان را به کجاها می روند . . .

 

هشت بطن صعودش تا رسیدن به والایی . . .

ننمودش عاقبت آن راه ، که ره روانان می روند . . .

 

شیخ سخن گشت خاموش ، نکرد بانگی . . .

چهارده مرحله ای که حافظ از آن می روند . . .

 

عطار و خیام و وارستگانی چو حلاج . . .

انا الحقی که صراط مسیری در آن می روند . . .

 

هیچ کرد و هیچ گفت و هیچ برفت . . .

دنیایی که بی نشان ، از ماندگاران می روند . . .

 

ما رهروانان این بادیه و راه به سفر رفتگان . . .

دلهایی که سوخته اما ، با دل سوختگانان می روند . . .

 

 

 



پ . ن :


مداومت بر تحصیل بستهء مردمان . . .

لوح پنهان گنجینهء کون و مکان . . .

بی تجهیز اسباب راه و ممتد زمان . . .

راه را بر کج راهان مسیر عبور کنندگان . . .

می نمایاند باز از جهل و جهالتهای بیشماران . . .

که لازمهء هر اندوخته ای از چنین دوران . . .

لحظه لحظهء داشتن طهارتی ناب از پاکان . . .

تا که شاه کلید چیرهء بر تاریک ظلمان . . .

گشاینده کند از مفتاحی بر یکایک پنهان . . .

که هر دم و هر آن را افزون کند از ایمان . . .

بُریدن شود از دنیای و خاموش گردد سخنان . . .

عارفان و عابدان و زاهدان طریقت روزگاران . . .

هر کدام مسیری یافتند از گذری در این میان . . .

پیر طریقت را گرفت سکوت خاموش لبان . . .

دل سپرده تنها به یگانه ایزد یکتای منان . . .

در پس این پرده ، حجاب کشیده بر دیدگان . . .

نزدیک است او ، از رگ گردن به جان . . .

غافل وابسته به دنیای دون هر زمان . . .

نرسد عاقبت به دل کندن از این جهان . . .

 


bahram-taherpour

      

تاریخ ارسال: شنبه 20 آذر 1395 ساعت 21:41 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 42 نظر

راز زندگی



عشق را . . .

هنگامهء وصال آشکار باید نمود . . .

آن هنگام که وصلی جاودان بر قلب و جان گره خورده باشد . . .

و پیوندی از جسم و جانان برای همراهان دنیای عشق و عاشقی ، رقم زده باشد . . .

دنیای تنهایی به یکباره ، روزی فرو خواهد ریخت همچون آوار بناهای قدیمی و از آن چیزی جز فرسودگی نخواهد ماند . . .

دنیای تازگی ، با عشق ، با طراوت ، به سرسبزی تمام چمن زاران دشت زندگی .. جایگزان فرو ریخته تاریکی و غم خواهد شد . . .

خورشید ، بار دگر ، جور دیگری خواهد تابید و روز با نواهای دلنشین زندگی ، بر جسم و جان خواهد تاخت . . .

آبی آسمان ، سقف نگاه عشق خواهد شد و رایحهء دلنواز عطر آشنایی ، به مشام خواهد رسید . . . 

قایق زیبای عشق ، روان بر دریای عاشقانه ، با صدای ظریف پارو زدن در دل شب و روزهای همراهی ، سفر جاودانهء خود را آغاز می کند و بر تمامی تلاطم اموج کوچک و بزرگ دنیای می تازد ، گاهی بر اسکله های آرامش پهلو می گیرد ، و گاهی مداوم بر دل اقیانوس بیکران می زند و قصه های عشق را می نگارد . . .


آری . . .

عشق راز جاودانگی ست . . .

سفر عاشقانه های آدمی ست . . .

همراهی کبوتران سپید زندگی ست . . .

یکتایی و یگانگی مهر و مهرورزی ست . . .

تنها یار را دوست داشتن و از غیر دل بریدنی ست . . .

دنیای زندگی شیدایی ست . . .

سفرهای جاودانهء ماندگی ست . . .

یاری یار و همراهی یاران عشق و تازگی ست . . .

 

عشق . . .

پروازی جاودانه و ماندگاری نکوی آدمی ست . . .

 

مرا با تو . . .

تو را با من . . .

ما را با هم خوشبختی ست . . .


مرا بی تو . . .

تو را بی من . . .

ما را بی هم تباهی ست . . .


عشق یعنی . . .

یک مرد . . .

یک زن . . .

تا ابد و برای همیشه . . . 

با هم . . .

و تا عمر هست . . . 

در کنار هم . . .



bahram-taherpour

      

      آذر 95

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 16 آذر 1395 ساعت 11:57 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 44 نظر

یکتایی عشق


در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند 
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

 

 



چه حالا برون نماده وصفی کند اندرون را


یار خموش گشته مُهر نموده غنچهء لبها را


بی تابی دل از بی تابی معشوق است ای دلا


نمو نما اثری از عشق پندار آن دیار آشنا را


قهر امروزش نمود وصلش از دیروز بود


تا به کی ناز کنی رو نمائی عاقبت یار را


فاصله از مکان بر عاشقان غریبانهء دل


کی بود دوری از تپش خونبار دل گران را


نبود مهری بر دل سخن از گلایه ها نیست


پرسش کند قلبی از آشنایی تا که عاشقان را


دل گر بسوزد گشاده آشیان شود از مهرورزان


خسته بر اندامان تن رهایی دهد دل سوختگان را


چو سبو بشکست لیلی پیغامی از دیار آشنا داد


صبرش نمود مجنون عشق روزگار هجران را

 


 

پ . ن :


پادشاه دیار نشد فرهاد شیرین

یاران وصال نشد مجنون لیلی

عشق را یگانگی و یکتای بود

محبت مردمان نشد وفای دلدار




 bahram-taherpour


       آذر 95

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 11 آذر 1395 ساعت 15:00 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 54 نظر

مداوم زندگی




کاش زندگی قصه بود . . .

تا که خود می نوشتیم . . .

پایان خود . . !!

 



خسته ام . . .


خسته روزگاران . . .


هجوم غم بی امان . . .


آوار تنهایی زمان . . .


همه سکوت . . .


همه روزها و شبهای گران . . .


تاریکی بی نشان . . .


امتداد ظلمت و خُسران . . .


تا به کی ...


تا به کی تاختن . . .


عاقبت بیهوده ساختن . . .


رسد در انتها همان . . .


که آغازش بود همزمان . . .


بر تصورات نگنجید . . .


پرواز اجبار همگان . . .


در خود باید جست دوران . . .


تا که عاقبت نشود پشیمان . . .



 

پ . ن : 

خود را . . . 

در خود باید جستجو کرد . . !!




......................................... 


سخت ترین سئوال دنیا . . .


خود را توضیح دهید . . ؟!


.................................


 


bahram-taherpour


     پاییز 95

تاریخ ارسال: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 21:27 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 33 نظر

شب زندگی




شب خورشید مرا دزدیده بود . . .

شعرم از تنهایی لرزیده بود . . .


ماه بود و سکوت و مهربانی . . .

گُلم از تاریکی ترسیده بود . . .


آسمان با ابرهای سپید ناز . . .

لب من به لبخندش پریده بود . . .


غزلم برایش همچون نسیم . . .

لابه لای اطلسی پیچیده بود . . .


نوازش می کردم تن او را آرام . . .

چه ظرافتی برایش سنجیده بود . . .


پهن بود سفرهء عشق و عاشقی . . .

چه ضیافتی از برایش چیده بود . . .






نام تو در جسم و جانم پیچید . . .

همچون نوائی در شهرم پیچید . . .


حسادت مرموز مردمان . . .

تا که سکوت بر لبهایم پیچید . . .


دم به دم می گرفتم آغوشت . . .

تا که چنین وصفی در دلم پیچید . . .


آااخ .. آن لحظه بگرفتم لبهایت . . .

شیرینی لبها در بوسه هایم پیچید . . .


لحظه ای من و آن گُل سرخ زیبایی . . .

عاشقانه ها بود که در دنیایم پیچید . . .






عشق به دلم همچون بلاست . . .

زیبایی دنیا بهمین بلاست . . .

هیچ عاشقی بدور از بلا نبود . . .

جاودان شعله هاست که از این بلاست . . .



تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ساعت 21:20 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 49 نظر

بیهوده مادی




وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا ﴿۸۲


و ما آنچه را براى مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل مى ‏کنیم و ستمگران را جز زیان نمى‏ افزاید

 

 

کلمات و آیات الهی فقط تقوا یافتگان ، ایمان آورندگان ، و مؤمنین واقعی را هدایت می کنند و موجب شفاء و رحمت برای آنان می گردد .. اما برای ظالمان که همان دنیا طلبان و مادی گرایان ، و کسانی که به نحوی اداره جایی یا قسمتی را می کنند و بر مردم دستورات و قوانین خاص خود را اعمال می کنند .. این آیات و کلمات الهی برای آنان ناآشنا و غریبه است و نه تنها هدایت و رحمت و شفائی در کار نیست .. بلکه موجب زیان رساندن و خُسران نیز برای آنان می شوند . . .


مؤمنین واقعی آنانند که از دنیای مادیات گذشته و تمام حرکات و رفتار خود را مرضی خداوند قرار داده اند .. آنان به کلمات الهی ایمان آورده و در دست و دل و زبان جاری کرده اند .. مؤمنین واقعی هرگز سراغ پُست و مقام ، ثروت و مال اندوزی ، و مشغول کارهای دنیوی نمی شوند .. در حد ارتزاق کار می کنند و بخشی از مال کسب شده را به زکات می پردازند .. همیشه کمک کار و کمک حال دیگران هستند .. از جملات امری اجتناب می کنند و با رفتار و گفتار نکو خود ، دیگران را پند و اندرز می دهند ، ذکر و یاد خدا را با خود دارند و همیشه به تسبیح و ستایش پروردگار مشغولند .. آنان هرگز سراغ ریاست و مهتری قوم و دسته ای نمی روند و تا حد امکان از پذیرش مسئولیتهای کوچک هم ، اجتناب می ورزند .. مؤمنین بندگان صاف و ساده و خالص خداوند هستند و می دانند چند صباحی در این مادی دون مهمان هستند و عاقبت روزی بی کم و کاست جای می گذارند و تنها اعمال و رفتارشان است که با خود می برند . . .


 

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا ﴿۱۰۳ 


بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم


الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا ﴿۱۰۴


کسانى‏ اند که کوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى ‏پندارند که کار خوب انجام مى‏ دهند




 

تلفظ و معنای دو کلمه ، واژه ، و یا تعدد معناها که به جمله ها می مانند « دنیای و زندگی » . . .

 

دنیای . . .

دُن ... یای . . .

 

زندگی . . .

زِن ... دهَ ... گی . . .

 

دنیای و زندگی هرگز با ما کنار نخواهند آمد . . !!

این ما هستیم که باید با دنیای و زندگی کنار بیآییم . . !؟

 

دنیای : « دُن » از ریشه دون و به معنی پستی ، خواری ، زبونی .. و « یای » تعدد معانی بلند ، ادامه دار ، افسون و رنگارنگی بیشمار ، زرق و برق پایان ناپذیر ، مشغولیات بی انتها . . .


 و زندگی : « زِن » زیستن ، حیات .. « دهَ » دهر ، روزگار .. « گی » گاه ، لحظات .. به معنای ریشه ای زیستن در دهر به گاهی ، گذران روزگار در لحظه ها . . .


همانطور که معلوم و مشخص است این دو مقوله با اصل و خصلت و ذات آدمی متفاوت و نامتناجس است .. دنیای و زندگی تنها مادی هستند و هر دو در همین مادی می مانند و تنها آدمی ست که هم مادی و هم معنوی است ، کوچ خواهد کرد و برای همیشه از این فانی دون خارج می شود .. پس به اجبار شرایط موجود را بپذیریم و وفق پیدا کنیم تا که زمان پایان و آغاز (مرگ) ما فرا رسد . . !؟

 

مرگ : پایان مادی و آغاز معنوی همهء انسانهاست . . !!  



 


بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست .
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد



 

 

bahram-taherpour


      پاییز 95

تاریخ ارسال: دوشنبه 1 آذر 1395 ساعت 10:39 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 31 نظر

خود ایجادی



هر کار ، مشکل ، اتفاق و موضوعی خاص ... راه حل مناسب خود را دارد . . .

باید ریشه حادثه و رخدادها را فهمید و با روشی کاملا مصالحت آمیز آنرا حل و فصل کرد . . .

گاهی هم باید مدارا کرد تا مسئله به جای مناسبی کشیده شود و در فرصتی مناسب آنرا حل نمود . . .

گاهی هم صبر و زمان تعیین کننده هستند و می شود کاری را مشمول زمان کرد . . .

اما . . !!

باید ریشهء تمام اتفاقات را در خود جستجو کرد . . .

باید فهمید در بروز چنین اتفاقی ، خود تا چه اندازه تأثیر گذار بوده ایم . . .

آیا کم کاری از جانب ما بوده . . !؟

یا که مسئله از جای دیگری بروز پیدا کرده . . !؟

شناخت خود و دنیای پیرامون ، اصلیترین وظیفهء هر آدمی است . .. 

تا دنیای و روش زندگی معلوم و معین نگردد ، فرصت را برای انواع ناهنجاری پیش آورده ایم . . .

درک و فهم درستی از زندگی ، می تواند ما را به ایده آلها برساند . . .

زندگی زناشوئی ، مسائل و روابط خاص خود را دارد .. و چنین رفتارهایی باید شناخته شده و درک شوند . . .

باید بیابیم روزنه های ورود مشکلات و عوامل جدایی انداز و تفرقه ایجاد . . !!

باید بر زندگی مشترک احاطه و تسلط کامل داشت . . !!

وظایف و مسئولیتها ، معلوم و تک به تک مشخص و معین گردد . . .

درک و فهمی متقابل از هم شود و نیازها برطرف گردد (بیشتر نیازهای عاطفی ) . . .

می شود ...

ساخت ،

دوباره آغاز کرد ،

از نو اندیشه کرد ،

و باز ...

زندگی را بنا کرد ،

بر پایهء عشق ،

دوست داشتن ،

خواهش و خواستن ،

میل به زندگی کردن با هم ،

اما . . !!

هر کدام راه و روش خاص خود را دارد و تغییر باید متناسب و مناسب با وضعیت موجود ، و زیاد مشهود نباشد . . .

به آرامی و به نحوی که طرف مقابل در لحظهء اول چنین تغییراتی را در رفتارها و گفتارها حس نکند .. به آرامی و با حوصلهء زیاد و صبر و تحمل ، می شود به بالاترین موفقیتها دست پیدا کرد . . . 

انشاا... .



 bahram-taherpour

 

تاریخ ارسال: جمعه 21 آبان 1395 ساعت 12:12 | نویسنده: بهرام - طاهرپور ( دلسوختگان ) 21 نظر
( تعداد کل: 105 )
   1      2     3     4     5      ...      11   >>
صفحات